شعر
در تب آتش و به آتش تب می مانم

وقتی سرود لبخند را از نگاهت می خوانم

بهار را بگو

گل عشقش را از دل بچینم

گر ابرهایش را در چشمت ببینم

زینهار که باران دیده ات

بد سخت تازیانه است بر احساس من

پس بهر پاس من

مگزار دیده ام اشکت ببیند الماس من

ترسم ازین است که خورشیدم بمیرد

گر خران باغ دیده ات از من بگیرد